کد خبر: 52934
|
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۰۱/۲۰ - ۱۳:۴۳

روز هفتم عید7-8 نفر از دوستان می خواستیم به تهران بیاییم؛ تازه از خط مقدم آمده بودیم، سر و وضع ما خاکی و به هم ریخته بود.


نویسنده: مهدی خانلری

بعد ازعملیات فتح المبین، روز هفتم عید7-8 نفر از دوستان می خواستیم به تهران بیاییم؛ تازه از خط مقدم آمده بودیم، سر و وضع ما خاکی و به هم ریخته بود. من گفتم به کوچه پس کوچه های شهر برویم چون حمام های آنجا خلوت تر است. کنار رودخانه دز به فاصله ای از سبزه قبا یک حمام بود، رفتیم آنجا حمام کردیم، موقع ظهر بود، نماز را در مسجد خواندیم.

بعد از نماز وقتی می خواستیم از مسجد بیرون بیاییم،  یکی از اهالی دزفول دست ما را گرفت و گفت: الا و بلا شما باید نهار به خانه من بیایید. من وقتی در منطقه غرب بودم خاطرات و ذهنیت بدی از منافقین و ضد انقلاب داشتم به همین خاطر از دعوت او واهمه داشتم که نکند بلایی سر ما بیاورد. اما بالاخره زور او چربید؛ به هر حال توکل بر خدا کردیم و با ترس و لرز رفتیم به خانه او. اما او الحق و الانصاف استقبال و پذیرایی گرم و مفصلی انجام داد و ما را شرمنده خود کرد.

فروردین ماه از فرط گرما در آن منطقه نمی شود از خانه بیرون آمد، او پنکه آورد و گفت: در این گرما کجا می خواهید بروید؟ باید بخوابید و استراحت کنید و هر موقع هوا خنک تر شد بروید. ساعت 4-5 بعد از ظهر گفت حالا آزادید و می توانید بروید به شهر خودتان. این بنده خدا نه پسر خاله ما بود و نه نسبت فامیلی با ما داشت، صرف اینکه ما لباس خاکی به تن داشتیم به ما عزت گذاشت و گفت: این هم عیدی من به شما است.

این برنامه ها مکرر تکرار می شد و مهمان نوازی مردم دزفول زبانزد شده بود. در جلوی در ورودی خانه های دزفول سکوهایی برای نشستن درست می کنند، یک بار که به شهر دزفول آمده بودیم، با بچه ها روی سکوی مقابل یک خانه نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم که چکار کنیم و کجا برویم، یک دفعه در حیات باز شد، یک آقا با سینی شربت از خانه بیرون آمد، ما عذر خواهی کردیم و گفتیم مثل اینکه جلوی منزل شما مزاحم هستیم؟ بلند شدیم که برویم، آن مرد گفت کجا؟؟؟ شربت آورده ام بنشینید و خستگی تان را در کنید. بعد هم با خنده و کلام زیبایش شیرینی شربت را شیرین تر کرد.
 


نظرات

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ثبت نظر

* تکمیل موارد ستاره دار ضروری است
(نمایش داده نخواهد شد)
 
1000