کد خبر: 51915
|
تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۱۰/۲۵ - ۱۳:۲۹

نویسنده: رحیم قمیشی

چهارم دیماه 1365 عملیات کربلای 4 در یک غافلگیری از سوی عراقی ها محاصره و بعد از یک جنگ و گریز مفصل، و شهادت بسیاری از بچه ها به اسارت درمی آییم. نیمی از بچه ها مجروح شدید و نیمی از جمله خودم، نادر، و سعید سالم تر.

البته سعید راستی را در لحظه اسارت نمی بینم، وقتی می بینمش که عراقی ها به عربی به هم می گویند "یکی را گرفته ایم که خیلی خطرناک است!"

سعید را می آورند، دستهایش از عقب محکم بسته، شلوار نظامی اش مرتب و گتر کرده و پوتین هایش تا سوراخ بالا به طرز خیلی ماهرانه ای بسته شده، واقعا با آن بدن کشیده و ورزیده اش قیافه کماندوها را هم بخودش گرفته و خیلی بی جهت عراقی ها ازش نترسیده بودند!

اما صورت زیبای سعید نوجوان نوازش شده عراقی ها و ملتهب، موهای صاف و پرپشتش به هم ریخته، و معلوم می شود قبلا پذیرایی مفصلی شده. درجه دار عراقی برای اینکه زهر چشمی هم از ما و هم از سعید بگیرد، نگهش می دارد "بگو مرگ بر خمینی، برو داخل"، سعید چنان نگاه تندی به درجه دار هیکلی و سبیلو می اندازد که ما هم وحشت می کنیم!

همانجا چند کابل محکم می خورد، و سعید که آخ هم نمی گوید، اما بدن های ما تیر می کشد!

درجه دار تکرار می کند؛ "بگو مرگ بر خمینی دستهات باز!" سعید باز با خشم نگاهش می کند، طوری که افسر بعثی کم می آورد. برای جمع و جور کردن فضا، عراقی راهی به ذهنش می رسد "بگو مرگ بر رفسنجانی تمام!" ما با اشاره می گویبم سعید بگو...

سعید خشمش بیشتر می شود.

- غلط کردید، نمی گویم!

سه چهار نفری به جانش می افتند "نمی گویی؟" الموت لرفسنجانی، الموت لرفسنجانی و عقده هایشان را خالی می کنند، سعید راستی لام تا کام دهن باز نمی کند و این عراقی ها را عصبانی تر می کند، سرِ سعید را دست آخر چنان به دیوار می کوبند که دهانش پر از خون می شود و دندانش های جلویش همانجا خُرد می شود که؛ "چرا نمی گویی مرگ بر رفسنجانی" و سعید با همان دهان خونی و دندان های خرد شده اش حسرت یک کلمه درشت به هاشمی را به دل عراقی های بعثی می گذارد.

از فردا متوجه می شویم نفرت و عصبانیت بعثی ها از آقای هاشمی کمتر از امام نیست و برای ما عجیب است که عراقی ها چه خوب هاشمی را شناخته اند!

در اردوگاه هر وقت ایرانی ها عملیات بزرگی را در جبهه شروع می کنند افسر عراقی می خواهد ما را شکنجه روحی کند سخنرانی مسخره ای ترتیب می دهد "ما اینیم ما آنیم... هاشمی رفسنجانی در عراق بوده، اینجا نانوایی می کرده در نجف، الان او برای ما فرمانده جنگ شده و عملیات می کند!؟"

و ما از ته دل لذت می بریم.

"آفرین هاشمی، جانم هاشمی، قربانت هاشمی..."

در طول اسارت و تا لحظه آزادی نه از دشمنی عراقی ها نسبت به هاشمی کم شد، نه از ارادت ما

و وقتی که نامه های صدام به هاشمی که با احترام تمام نوشته بود را، تلویزیون بغداد می خواند، چه شعفی می کردیم و جواب های حکیمانه هاشمی چه لذتی داشت، و انگار هاشمی کنارمان بود...

تا وقتی که با تدبیر او آزاد شدیم.

در دیدارِ بلافاصله پس از آزادی چنان هاشمی را در بغل گرفتیم که عمامه اش افتاد و محافظ ها حمله کردند جدایش کنند که هاشمی گفت نه بگذاریدشان! آن چنان لبخند می زد، چنان عشق می کرد، انگار بچه های تنی اش بودیم...

و ما که سیر نمی شدیم کم مانده بود در همان ساختمان ریاست جمهوری بگذاریمش وسط و مثل سرمربی ها به هوا پرتابش کنیم...

نه خنده از لبش می افتاد نه حرص ما تمام می شد

چه دوست داشتنی بود هاشمی!

چه خوب شد نگفتیم مرگ بر هاشمی!

آفرین سعید

آفرین سعید

* سعید راستی از بچه های داوطلب و بسیجی گردان کربلای اهواز بود که تا آخر اسارت بصورت مفقود در عراق نگهداری شد و با تبادل اسرا به ایران برگشت، و هنوز در اهواز است. همانطور جدی و مرتب، و بشدت محزون از فوت آقای هاشمی


نظرات

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ثبت نظر

* تکمیل موارد ستاره دار ضروری است
(نمایش داده نخواهد شد)
 
1000